تبلیغات
ژژژژژژژژژژژژیپ

ژژژژژژژژژژژژیپ
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
پیوندهای روزانه

[ یکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 10:09 ق.ظ ] [ پسر ]
                
                  شما کدوم یکی هستین؟؟؟


                  
                     همیشه با تو
[ چهارشنبه 5 مهر 1391 ] [ 02:30 ق.ظ ] [ پسر ]
سلام به همه دوستای گل
من به عنوان یه جوون دوست دارم بدونم مهمترین دغدغه های دیگر جوونا چیه البته فکر کنم برا شما هم جالب باشه پس تو نظرسنجی شرکت...
البته میتونین چندتا گزینه هم انتخاب کنید
ممنون در کل از شما
خوش باشین


[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 09:26 ق.ظ ] [ پسر ]

یک روز یه ترکه


اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی
شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم



یه روز یه رشتیه..


اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد


ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ پسر ]
عصر روز شنبه یه پیرمرد هفتاد ساله و یه دختر جوان و خوشگل و خوش هیکل

وارد یه جواهر فروشی میشن و پیر مرده به جواهر فروش میگه: میخواد برای

دوست دخترش حلقه بخره، جواهر فروشه هم یکی از اون حلقه‌های گرونشو

نشون اونها میده، و میگه این حلقه پنجاه هزار دلار قیمتشه، دختره به محض

دیدنحلقه و فهمیدن قیمتش خیلی ذوقزده میشه و به هیجان میآد. پیرمرده هم

که اینطوری میبینه میگه: باشه ما اینو می‌بریم. جواهرفروشه میگه پولشو چه

جوری می‌پردازین؟ پیرمرده میگه: من یه چک می‌نویسم و به شما میدم شما

دوشنبه برین بانک و اونو نقد کنین ما هم عصر دوشنبه میایم و حلقه رو میبریم.

صبح دوشنبه جواهر فروشه زنگ میزنه به پیرمرده و با عصبانیتو ناراحتی میگه:

آقا بانک میگه که شما اصلا پولی توی این حساب ندارین! پیرمرده میگه: آره اینو

خودمم میدونم، ولی تو اصلا می‌تونی تصور کنی که من چه یک‌شنبه‌ای داشتم

[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ پسر ]
دم از بازی حکم میزنی!
دم از حکم دل میزنی!
پس به زبان"
قمار
" برایت میگویم!
 قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "
دل
" را با خشت برید!
جریمه اش "یک عمر" حسرت شد!
باخت زیبایی بود,یاد گرفتم به دل دل نبندم!
یاد گرفتم از روی دل حکم نکنم!

[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ پسر ]

[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 06:25 ق.ظ ] [ پسر ]
بار اخر من ورق را با دلم بر میزنم!
بار دیگر حکم کن!اما نه بی دل!
بادلت,دل حکم کن!
حکم دل:هرکه دل دارد بیاندازد وسط!
تا که ما دلهایمان را رو کنیم
دل که روی دل بیافتد,عشق حاکم میشود!
پس به حکم
عشق
بازی میکنیم!
این دل من!
رو کن حالا دلت را....!
دل نداری؟
بر بزن اندیشه ات را...!
حکم لازم:دل گرفتن!
دل سپردن
!
هر دو لازم


[ یکشنبه 19 شهریور 1391 ] [ 04:03 ق.ظ ] [ پسر ]
یه رباعی از استاد خیام که حیف نخونین



امشب پی جام یکمنی خواهم  کرد


                                                                              خود را به جام می غنی خوا م کرد


اول سه طلاق عقل و دین خواهم گفت


                                                                                   پس دختر رز را بزنی خواهم کرد





[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 10:32 ق.ظ ] [ پسر ]
 
[ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ پسر ]
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه : پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و می گه:بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنمکه تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو درخونه من تعیین میکنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملتمستضعف و پابرهنه هست، چون ازصبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش روکثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواببیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده . می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه :بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکرهر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه!!!

[ چهارشنبه 15 شهریور 1391 ] [ 04:19 ق.ظ ] [ پسر ]
درد من تنهایی نیست،بلکه مرگ ملتی است که گدایی راقناعت، بی عرضگی راصبر،وباتبسمی برلب این حماقت راحکمت خداوند می نامند


[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ پسر ]
از وقتی vpn گرفتم دیگه صفحه پیوند ها  رو ندیده بودم امروز در حرکتی خود جوش خودم بازش کردم…تازه فهمیدم چقد دلم واسش تنگ شده بود..
[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 02:41 ق.ظ ] [ پسر ]
                       
[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 03:38 ق.ظ ] [ پسر ]



برای دیدن مدل برین ادامه مطلب..

ادامه مطلب
[ یکشنبه 12 شهریور 1391 ] [ 12:17 ب.ظ ] [ پسر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب