تبلیغات
ژژژژژژژژژژژژیپ

ژژژژژژژژژژژژیپ
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
پیوندهای روزانه
عصر روز شنبه یه پیرمرد هفتاد ساله و یه دختر جوان و خوشگل و خوش هیکل

وارد یه جواهر فروشی میشن و پیر مرده به جواهر فروش میگه: میخواد برای

دوست دخترش حلقه بخره، جواهر فروشه هم یکی از اون حلقه‌های گرونشو

نشون اونها میده، و میگه این حلقه پنجاه هزار دلار قیمتشه، دختره به محض

دیدنحلقه و فهمیدن قیمتش خیلی ذوقزده میشه و به هیجان میآد. پیرمرده هم

که اینطوری میبینه میگه: باشه ما اینو می‌بریم. جواهرفروشه میگه پولشو چه

جوری می‌پردازین؟ پیرمرده میگه: من یه چک می‌نویسم و به شما میدم شما

دوشنبه برین بانک و اونو نقد کنین ما هم عصر دوشنبه میایم و حلقه رو میبریم.

صبح دوشنبه جواهر فروشه زنگ میزنه به پیرمرده و با عصبانیتو ناراحتی میگه:

آقا بانک میگه که شما اصلا پولی توی این حساب ندارین! پیرمرده میگه: آره اینو

خودمم میدونم، ولی تو اصلا می‌تونی تصور کنی که من چه یک‌شنبه‌ای داشتم

[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 10:07 ق.ظ ] [ پسر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب