تبلیغات
ژژژژژژژژژژژژیپ

ژژژژژژژژژژژژیپ
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
پیوندهای روزانه
سلام بر همه
امروز می خوام یه داستان برات تعریف کنم مال خودم نیست مال یه بنده خدایی که مروبوط به حدود 20 سال پیشه تو یکی از روستاهای دور افتاده کشور البته شرمنده داستان یکم چیزه

:اون روز کذایی کریم و 2از  دوستاش داشتن پشت مدرسه فوتبال بازی میکردن بعد از بازی وقتی داشتن میرفتن میبینن که معلم دم در مدرسه وایساده اونجا بود که 3تاشون ت*م میکنن هر جوری که بود با هزار ترفند وحیله و جاسوس بازی فرار میکنن (میدونین که قدیما اگه معلم تو کوچه میدیدت فرداش تو مدرسه اون جوریت میکرد کلن بلا به روزت میبرد هم از لحاظ فیزیکی هم از لحاظ روانی کاریت میکرد که ....بماند) یهو یکی از بچه میگه فکر کنم دیدمون که یه دفعه همشون گریشون میگیره و تا خونه گریه میکنن تو خونه هر چی ازشون میپرسن چه شده جواب نمیدن اینم بگم که بچه هر موقع میتونستن ماستی کره ای چیزی برا معلمه که خونشون تو یکی از کلاسهای مدرسه بود میبردن خلاصه این کریم صبح  ساعت 6قبل از این که بچه ها برن مدرسه از خونه راهی مدرسه میشه تا سطل ماستی که به دروغ گفته بود اقا معلم مهمون داره ببره و ه معلم بده تا خیرشون بگذره میره تو مدرسه دم در اتاق معلمه بدون اینکه در بزنه در باز میکنه میره تو و بله میبینه که معلم وزنش ل*ت رو همن کریم از ترس سطل ماستو میذاره وفرار میکنه تو راه که داشته فرار میکرده 2تادوستشو میبینه که اونا هم یه چیز برا معلم اوردن کریم از اونا میخواد که نرن ولی دوستاش بهش میگن خودت رفتی می خوایی ما نریم  اما کریم هر چی قسم میخوره اونا باور نمکنن خلاصه حقیقتو بهشون میگه.
کریم از ترسو خجالت تایه چند روز مدرسه نرفت تا اینکه معلمه اومد در خونشون به مامان کریم گفت: بگو کریم بیاد دم در وقتی کریم معلمو دید سرخ شد سرشو انداخت پایین معلم بهش گفت:اشکالی نداره اما تو نباید یه در بزنی اخه من تو اون سرمای زمستون ساعت 6 صبح ماست میخوام چکار؟ ؟؟  کریم هم قضییه اون روز میگه ومیگه که میخواسته با این کار اونو ببخشه اما در عین ناباوری معلم میگه که من اصلا شماها را ندیدم وبهش میگه که اشکالی نداره واز فردا هم بیا مدرسه ولی این قضییه رو به کسی نگی یه دفعه کریم از زبونش در میره ومیگه فقط به اون 2تا دوستم گفتم که یه دفعه یه سیلی محکم از معلم میخوره کریم هم میزنه زیره گریه و میگه :اخه من از کجا میدونستم شب کمتونه تا صبح میخواین ..... و فرار میکنه تا چند روز هم مفقودالاثر میشه بعد از چند روز با خواهشهای زن معلم بر میگرده مدرسه البته قضییه تو کل ده پخش میشه.
 واقعا از نگارش بدم معذرت میخوام ولی این داستان کاملا واقعی واز زبان خود کریم بود

[ یکشنبه 12 شهریور 1391 ] [ 04:34 ق.ظ ] [ پسر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب