تبلیغات
ژژژژژژژژژژژژیپ

ژژژژژژژژژژژژیپ
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
پیوندهای روزانه

مامان خسته از سر کار میاد خونه و رضا کوچولو میپره جلو میگه: سلام مامان
مامان: سلام پسرم                                              
رضا کوچولو: مامان امروز بابا با خاله سوسن اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و درو روی خودشون قفل کردن و....
مامان: خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم رضا جان چه خبر بقیه اش رو جلوی بابا تعریف کن
سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه: خوب رضا جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود؟
رضا کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله ....
بابا: بچه اینقدر حرف نزن شام تو بخور
مامان: چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه ...بگو پسرم
رضا کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سوسن اومدن و رفتن تو اتاق خواب و..
بابا: خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شام تو بخور!
مامان: به بچه چیکار داری چرا میترسی حرفشو بزنه....بگو رضا جان
رضا کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سوسن اومدن و رفتن تو اتاق خواب و درو رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم که ....
بابا: تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته.
مامان: چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو
رضا کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سوسن اومدن و رفتن تو اتاق خواب و درو رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم بابا داره با خاله سوسن از اون کارایی میکنه که تو همیشه با عمو
وحید میکنی !!!


[ پنجشنبه 9 شهریور 1391 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ پسر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب